شنبه 16 مرداد 1395 ساعت 12:16

ای منِ من! 

هر آنکه را ملاقات می کنی  

در نبردی از زندگانی اش در ستیز است که تو هیچ از آن نمی دانی...

مهربان باش...

همواره ...

سفر به اعماق زمان

شنبه 20 مرداد 1397 ساعت 22:02

چهره های آفتاب سوخته ای داشتندکه مرا یاد ترکمن ها می انداخت. خصوصا آن چشم های بادامی با پلک های کوتاه.

زن شلواری فیروزه ای پوشیده بود با پیراهنی محلی به همان رنگ. روی پیراهن حریری  فیروزه ای با یک دنیا منجوق ، ملیله و نگین براق. بالاپوشش را چارقدی سیاه از پارچه چادری تکمیل می کرد. توی سه انگشت از هر دست انگشترهای طلا با طرح های توری و النگوهای طلا. کفش نقره ای تابستانی با پاشنه ۵ سانت و کیف نسکافه ای رنگ. میان انگشتانش دو گلوله ی پشمالو را  یکنواخت و محکم  نوازش می کرد. تا چشمم به او می افتاد، حس می کردم به نو عروسی نگاه می کنم که به مهمانی پاگشا دعوت شده است.

پیرزن با چهره ای درهم  و پوشیده در پوشش سیاه، کنار زن آبی پوش نشسته بود و هر دو  زن ساکت. زن فیروزه ای پوش دو گلوله پشمالو را در کیف گذاشت. به شدت مفاصل دستش را شکست و بعد ضرب آهنگ ناآرام پاهایش شروع شد. 

زن دیگر، شلواری سپید با حاشیه تور، کفشی قرمز رنگ و نوک تیز با پاشنه تخم مرغی  و پاپیون بزرگی بر خط لبه جلو، مانتو جلوبسته ای قرمز رنگ که حاشیه چاک مانتو با مروارید سفید تزئین شده بود و یک شال حریر با حاشیه های تور پهن، پوشیده بود. دختربچه ای با پیراهن سفید گلدار را روی برجستگی پشت صندلی گذاشت و سعی می کرد سرگرمش کند. پسری حدودا ۷ ساله با شلوار دودی و تیشرتی لیمویی از کنارم گذشت و با یک حرکت به فاصله میان نرده و صندلی جست زد و نشست. تازه متوجه شدم جلوی تیشرتش با کلی پولک تزئین شده بود.  واقعا اولین بار بود که تیشرت پسرانه با تزئین پولک می دیدم.


....

چقدر دوست داشتم بدانم پشت آن چشم های سیاه پر آشوب چه می گذرد. زن فیروزه ای پوش تنها دوبار حرف زد. یکبار وقتی پسرک را صدا کرد تا روی پایش بنشیند و همزمان وقتی چشم در چشم شدیم، لبخند زد. و یکبار وقتی جایش را به زنی مسن تر داد. طوری  ایستاد که انگار می خواست از نگاه کنجکاوم دور بماند.


 و آن زن پیر که بدون حتی یک کلمه حرف،  خیره به جایی در دور دست و پشت سر تمام کسانی که روبرویش بودند، می نگریست.  با آن نگاه خیره که هزاران حرف را در سکوت بر سرت آوار می کرد.. هرچه بود، مرا به یاد کلیدر انداخت. گل محمد... مادر گل محمد....  

هزارپا

چهارشنبه 27 تیر 1397 ساعت 11:46

عکسی از هزارپایی در شبکه ای اجتماعی منتشر کردم. هزارپایی که مهمان خاک گلدانم بود. گلدانی که به تازگی مهمان فضای کارم شده است.

اما واکنش ها جالب بود.

- دوست و همکاری گفت « چقدر از هزارپا می ترسم! »

- دوستی گفت "خوب شد در غذایت نبود »

- دوستی دیگر گفت «خوشی؟ آخه هزارپا؟» 

گفتم : دوستش دارم .

 گفت «باشه»

- پسر دایی گفت « پاهاشو شمردی ؟  واقعا هزارتاست؟» 
گفتم « همه میگن هزارپا، تو هم بگو هزارپا » 

گفت « بزار یه مدت بگذره، بعد پاهاشو بکنیم بشه کرم  

یکی خندید ، یکی بی تفاوت بود. یکی به شوخی دیگری خندید. اما برای من فقط دیدن هزارپا پس از سالها یک خوشی کوچک بود. امروز ناچار شدم هزارپا را به باغچه جلوی شرکت بسپارم تا همکار جان کمتر بترسد.

ملت عشق از همه دین ها جداست ... عاشقان را ملت و مذهب خداست

یکشنبه 17 تیر 1397 ساعت 10:55

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است  
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من  نه این که مرا شعر تازه نیست   
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است 

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست           
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود               
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم        
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست 
آیا هنوز آمدنت را بها کم است


آشنایی من با محمد علی بهمنی به واسطه این شعر بود. شعری که آن روزها حس و حال فرستنده اش را نمی فهمیدم. اما هر بار از خواندنش لذت می بردم و خوشحالی ام را به فرستنده ابراز می کردم و او عاشقانه های بیشتر از محمد علی بهمنی می فرستاد. اما تنها شعری که به خاطرم ماند همین بود. 

دوستی که هرگز ندیدم و از نزدیک نشناختم، یکباره به مدت 2 سال ناپدید شد و وقتی دوباره پیام داد، پیامش را با این شعر شروع کرد و در بین حرفهایش، اعترافاتی شوکه کننده! گفت رفته است چون نمی توانسته احساسش را کنترل کند و تمام روزهایش پر از فکر کردن به کسی بوده که هرگز ندیده است. کسی که از شعرهای عاشقانه فقط لذت می برده و منظور او را از ارسال آنها نمی فهمیده است. هیچ گمان نمی کردم یک نفر بدون اینکه حتی بداند دیگری چه مختصات فیزیکی و شخصیتی ای دارد، بتواند از پشت پنجره ی مسنجر، دل در گرو صحبت های شبانه ی عاری از دلبری های متداول، مشاعره و مکالمه انگلیسی بسته و بعد به قول خودش عاشق آدمی شود که حتی نمی داند رنگ پوستش چیست!


بعد از اینهمه سال، هنوز هم نتوانسته ام چنین آسان دل ببازم. انگار کسی از درونم فریاد می کشد مگر می شود آدمی را دوست داشت که هرگز ندیده ای. مگر می شود به چند کلمه دل بست؟ مگر می شود عاشق حرفها شد آنهم در زمانه ای که حرفها از جنس واقعیت نیستند! مگر می شود... مگر می شود... و حتی نتوانسته ام با خوشبینی به احساساتی که بوسیله واژه ها و ایموجی ها ارسال می شوند، نگاه کنم. حتی فراتر از نگاه کردن، باور کنم!


حالا در مقابل کتابی هستم که همه ی مقاومت های مرا در این سالها بی معنی می کند. زنی که از پشت کلمات عاشق مردی می شود و از زندگی زناشویی اش دست می شوید. مردی که به ظاهر در نوشته هایش دلبری نمی کند اما انگار عشق زن را پذیرفته است. عشقی که بیان نمی شود بلکه هر روز به شکل ایمیل ها و تماس تلفنی های بیشتر، نمود می یابد.

 

و منی که از ورای این عشق، شمس زمانه خودم را می جویم. کسی که مرا و باورهایم را بکوبد و از نو بنا کند.



#ملت_عشق

نوشتن، تنها پزشک حقیقی قلب

پنج‌شنبه 21 دی 1396 ساعت 10:08

دلم برای نوشتن تنگ شده است. 


واقعا تمام حس و حالی که از ننوشتن دارم را این جمله بیان نمی کند. فقط بیان حس دلتنگی است از چیزی که بوده و دیگر نیست. انسجام کلامم گسیخته است. آنقدر در هیاهوی روزها در جستجوی یافتن راه ها هستم که فراموش می کنم نوشتن چقدر حالم را خوب می کند. 

نه اینکه با نوشتن غریبه شده باشم، اما نوشته هایم برداشتهایی است که از درسهای پیش رویم می گیرم. نه آنچه از درونم میتراود و شادابم می سازد. بعد فکر می کنم چگونه روزهایی نه چندان دور با هر اشارتی، حرفی روی این صفحه می نشست؟ چگونه شوق نوشتن هر ساعت از روز مرا به اینجا می کشاند؟ چگونه درونم پر از حرف بود؟ 

راستی چرا هیچ حرفی نیست؟ نه گله ای ! نه افسوسی! نه شکایتی! تنها دویدن مانده است و گره زدن سرنخ ها برای بافتن قالی آینده... .


یک حلقه گمشده است ...  بی نقطه ، بی پایان

کلاه تفکر ...

سه‌شنبه 28 شهریور 1396 ساعت 11:11

در کتاب 6 کلاه تفکر آمده است : 


در برابر وسوسه ی توجیه عواطف مقاومت کنید.

...

دشوارترین چیز در مورد بر سر گذاشتن کلاه سرخ فکر کردن، مقاومت در برابر وسوسه ی توجیه عواطفِ بیان شده است. چنین توجیهی ممکن است درست یا غلط باشد. در هر دو مورد فکر کردن با کلاه سرخ این کار را غیرضروری می سازد.
ما عادت کرده ایم به خاطر احساسات و عواطف امان عذرخواهی کنیم، چون از نوع تفکر منطقی نیستند. بدین دلیل است که مایلیم از آنها به صورت دنباله ی منطق گفت و گو کنیم. اگر از کسی خوشمان نیاید، باید دلیل خوبی برای این کار داشته باشیم. اگر طرحی را دوست داریم، باید بر پایه ی منطق باشد. فکر کردن با کلاه سرخ ما را از چنین الزام هایی معاف می کند.

...

کلاه سرخ به اندیشنده آزادی می دهد تا با احساساتش شاعرانه تر رفتار کند. کلاه سرخ به احساسات حقِ نمایان شدن می دهد.


از زمانی که شروع به خواندن این کتاب کرده ام، دلم می خواهدمردم بیشتری با این اصطلاحات آشنا شوند؛ چرا که خیلی ساده تر می شود جهت گیری اندیشه امان را به دیگران نشان دهیم و  سوء تفاهم و شخصی سازی کمتری بوجودبیاید. بارها پیش آمده که  بخاطر جلوگیری از سوء تفاهم، از بیان حرف یا احساسم خودداری کرده ام. چه بسیار زمانهایی که جلوی آیینه حرفها را بلند بلند تکرار می کنیم یا خودمان را مواخذه می کنیم چرا حرف نزده ایم. یا چرا به گونه ای حرف نزده ایم که موثر باشد یا چرا حرفی زده ایم که اختلافی بوجود آورده است. در دنیای امروز بیش از پیش مهارتهای ارتباطی مورد نیاز است. زمان تخصص فرا رسیده و شیوه های قدیمی یا تجربی به حد کافی کارآمد نیستند. 


ملاقات با زندگی

چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت 10:25


Collateral beauty 


یکی از بهترین فیلم هایی که دیدم. باز هم بازی خوب ویل اسمیت میخکوبم کرد و بیادم آورد در زندگی سه چیز را هرگز فراموش نکنم. عشق، زمان و مرگ

مشتش را باز کرد و نزاکتش روی زمین ریخت...

سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 16:14

بعضی رفتارها هیچوقت برایم عادی نمی شوند. نمی دانم نظر دیگران چه می تواند باشد اما از نظر من بعضی رفتارها بدور از نزاکت است. بعنوان مثال: 


1. دو همکار در خصوص مسائل کاری مشغول به گفتگو هستند، نفر سوم - با علم به اینکه این گفتگو چند ثانیه قبل شروع شده- بالای سر یکی از نفرات می ایستد و بلافاصله شروع به صحبت کردن یا پرسش می نماید.

2. مدیر عامل با یکی از پرسنل در حال گفتگوی فنی است، همان نفر سوم - باز هم با علم به ماهیت گفتگو- داخلی می گیرد و وقتی مدیر گوشی را بر نمی دارد بلند می گوید لطفا همین حالا بردارید مهم است. حتی پس از پاسخ مدیر از پشت خط که " بعدا در این باره صحبت می کنیم"، بر خواسته اش اصرار می کند.

3. در یک جلسه آموزشی عمومی در خصوص  نرم افزاری که به تازگی نصب شده است، همان نفر سوم پس از سه بار دعوت به جلسه ( دوبار توسط مدیر) با اکراه در جلسه حاضر می شود و در میان جلسه مرتب با گوشی موبایلش کار می کند و در میانه جلسه نیز با شماره ای تماس می گیرید و چند دقیقه ای از جلسه خارج می شود!

4. همان نفر سوم ! از در شرکت وارد می شود و با یک قر نمایشی پشتش را به بعضی افراد می کند و با نگاه کردن به در و دیوار یک سلام بی هدف پرتاب می کند و بعد هم متوقع است کلیه پرسنل پاسخ سلام را بگویند!

موارد بیشتری برای ذکر کردن هست ، اما بهرحال از قدیم گفته اند مشت نمونه ی خروار است...

خیلی تلاش می کنم قضاوت نکنم. خیلی خیلی تلاش می کنم. اما هرچه که تلاش کنم، از نظر من برخی رفتارهای بی نزاکتی، گستاخی و بی ادبانه است....

افکار منفی و قضاوت ... پر

دوشنبه 12 تیر 1396 ساعت 10:03

 روزی که برای همگام شدن با گروه، تصمیم گرفتم مچ افکار منفی ذهنم را بگیرم هیچ فکر نمی کردم بی وقفه 27 مورد بنویسم! انگار دچار توهمی بودم که می گفت " تو مثبت اندیشی" و حالا مچ افکارم را گرفته بودم و حیران تماشایشان می کردم. دیدم دقیقا هرجا تصور می کردم فکرم درست است؛ یک فکر منفی، یک منتقد درونی  مثل موریانه پایه های باور مثبت را می خورد و من صدای جویدن هایش را نمی شنیدم. 

از آن روز تلاش بیشتری می کنم در لحظه زندگی کنم. مچ افکار و تکه کلام های منفی را همانجا بگیرم و بلافاصله با 4 جمله مثبت میخکوبش کنم. و انگار کم کم وزنه های سنگین روی دوش هایم سبک تر می شوند. 

راستی که چقدر قضاوت در گوشه گوشه ذهنم مخفی شده بود، و من چه ساده در افکارم  به قضاوت ها گوش می کردم و با آنها همگام می شدم. حالا در افکارم لم می دهم و به قضاوت ها نگاه می کنم. آنقدر نگاه می کنم تا از رو بروند و ناپدید شوند. 


برای تمام نیکی هایی که به من می رسد، یک دنیا سپاسگزارم و تلاش می کنم سهم خودم را به زندگی بپردازم.

کمی تفکر، قدری چاره جویی!

یکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت 14:44

 چند روز پیش در گروهی تلگرامی، خانمی لینک رای گیری برای مدرسه شطرنج گذاشت و توضیح داد "دختر خواهر های من عضو تیم ملی شطرنج و استادان بزرگ شطرنج در آسیا هستند و الان در رده و امتیاز بندی مدارس شطرنج نیاز به اوردن امتیاز بالا دارند.  دوستان اگر براتون امکان دارد بر روی لینک بالا کلیک کرده و به مدرسه ی  (((....)) رای بدین و حمایت شون کنید ".


هرچه فکر کردم نتوانستم خودم را قانع کنم رای بدهم. آخر من از رده بندی مدرسه شطرنج چیزی نمی دانم و اصولا تا بحال به این فکر نکرده بودم که کدام مدرسه شطرنج بهتر است. بعد با خودم فکر کردم بخاطر این خانم به مدرسه رای بدهم و در تصمیم گیری والدینی که دنبال بهترین مدرسه شطرنج برای فرزندشان هستند تاثیر بگذارم، آنوقت اگر در واقعیت مدرسه ی دیگری برای دریافت این عنوان شایسته تر باشد چه؟ 

بالاخره با دوست مشترکی که مرا به گروه دعوت کرده بود صحبت کردم. گفت" راستش از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم. بگذار از مدیر گروه بپرسم." 

مدیر گروه جواب داده بود که این خانواده را می شناسد و چون از موفقیت های دخترها خبردارد خواسته است کمکی کرده باشد. لذا هر که به دل خودش رجوع کند و اگر دوست داشت رای بدهد.

در نهایت در گروه نوشتم " برای دختر خواهرهای شما آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم مراحل پیشرفت را به راحتی سپری کنند. اما با توجه به اینکه در اینباره تخصص و آگاهی ندارم، از رای دادن معذورم"

نکته جالب توجه این بود که پس از پیام من، خانم هایی آمدند و نوشتند که ما رای دادیم و خوشحالیم که توانستیم در خوشحالی شما سهیم باشیم!


راستی آیا من اشتباه کردم؟ 

- آیا تمام موسساتی که به نوعی مشهور شده اند، از شایستگی کافی برای دریافت عنوان بهترین برخوردارند؟  

-  زمانی که ما دانش کافی در زمینه ای  نداریم و فقط صرف درخواست یک نفر دیگر در رای گیری شرکت کنیم و نتیجه رای گیری در تصمیم عده ای تاثیر مستقیم یا غیر مستقیم داشته باشد، مسئول  زیان احتمالی اشان نیستیم؟

- چند درصد از افرادی که عهده دار مسئولیت بزرگی شده اند، شایستگی مقام اشان را دارند؟ 


* با ربطِ نه چندان بی ربط : امروزِ خوزستان، نتیجه ی سهل انگاری ما در انتخاب افراد شایسته و دانا برای تصدی امور شهرداری، استانداری، و حتی نمایندگی است. خوزستانِ امروز هوا ندارد. آب ندارد. برق ندارد.

چرا پس از 8 سال، هنوز از هوای اهواز و شهرهای جنوب غربی ایران خاک بر می خیزد؟ یعنی اینهمه متخصص، نماینده، استاندار و مسئول، بیشتر از 8 سال برای چاره جویی وقت نیاز دارند؟  راستی چرا خوزستان زرخیز، جزو استانهای محروم ایران است؟ 


#خوزستان

#اهواز

#اهواز_هوا_ندارد


 

( تعداد کل: 72 )
   1       2       3       4       5       ...       8    >>