ژرف و عاقل

پنج‌شنبه 7 آبان 1394 ساعت 11:30

چقدر دلم برای در آغوش گرفتنش تنگ شده بود. وقتی چهره ی خندانش را در میان آن مقنعه ی اجباری! دیدم نتوانستم از در آغوش کشیدن طولانی اش خودداری کنم. کم مانده بود همان آدم احساساتی دیوانه ای شوم که از خوشحالی اشک می ریزد! دلم برای گرفتن دستش و راه رفتن و حرف زدن و حرف زدن تنگ شده بود. آنقدر حرف زدم که خجالت کشیدم از پرحرفی هایم.

از علایقی گفتم که نشنیده بود. از خیلی کارهایی که نمی توانستم در شرایط فعلی انجام دهم . شنید و آخر پرسید" تو از اول اینطوری بودی یا اینقدر تغییر کردی؟" گفتم از اول که عاشق این کارها بودم اما حالا این علاقه عمیق تر و پخته تر شده. گفت " ما چقدر از هم دور بودیم!" درست همانطور که من بارها فکر کرده بودم ما - دوستان دوران دبیرستان - از من واقعی همدیگر هیچ نمی دانیم. 

پرسید تا بحال عاشق شدی؟ عجیب بود، در تمام آن سالها نپرسید و من عشقم را مخفی کرده بودم . حتی در روزهایی که چند نفری دور هم جمع می شدیم و از همه احوال خود می گفتیم، من سکوت کرده بودم. اما حالا با این سوال ساده گفتم و او بارها تایید کرد عشق همین است دیگر. از دیوانگی هایم گفتم. از روزهایی که درد کشیدم و نگفتم و او تایید کرد عشق همین است! 

دست در دست؛ گفتم و شنید. نگاهش کردم که چون روزهای نوجوانی سنگ صبور بود. بوسیدمش. بارها... در آغوشش کشیدم ... بارها و بارها. چقدر دلم برای این لحظه های تنهایی تنگ شده بود. و او هر بار مرا سخت تر در آغوش فشرد.

حالا نوبت او بود که بگوید و من بشنوم. گفت و گفت . هرچه بیشتر گفت خیالم آسوده تر شد که دوست صبور و مهربان و  عاقل من، زنی با درایت تر شده. عشق صیقلش داده و بیش از پیش از جزئیات و حواشی زندگی دیگران جدایش کرده است . گفتم " از اول هم در بند این چیزها نبودی! راستی  دو چیز ازت یاد گرفتم . روزی که آمدم خانه ات و خواهرشوهرت بی اجازه سر کشوی وسایلت رفت ، یاد گرفتم چیزهای بی اهمیتی در زندگی هست که نیازی نیست بخاطرشان حرص بخوریم و دیگر اینکه همیشه می گفتی  مامان گفته آدم دو تا گوش داره یه دهان. پس باید بیشتر شنید " . چنان نگاهم کرد انگار برای بار اول مرا می بیند. گفت " این چیزها را چطور یادت هست؟" 

گفت و خیالم آسوده شد که همسرش همانطور که فکر می کردم مردی فهیم و خانواده دوست است.  و شب درست قبل از خداحافظی آغوش گرمش ؛ لبخند مهربانش و آسودگی خیال  را به من هدیه داد و رفت.

جالب بود! ما ؛ دو آدم متفاوت با روحیاتی متفاوت درست در یک سال عاشق شدیم و دور از هم مخفیانه رنج کشیدیم و درست در یک روز هر دو لبان بسته امان را گشودیم . 


نظرات (8)
یکشنبه 10 آبان 1394 ساعت 22:11
کامنت من کو؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نمیدونم
یکشنبه 10 آبان 1394 ساعت 15:31
زندگی( دوست داشتنی)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 9 آبان 1394 ساعت 22:28
بارک الله به آخرین دوکلمه پاسخ وپرسش شماره 5
امتیاز: 0 0
پاسخ:
?
شنبه 9 آبان 1394 ساعت 07:50
زندگی، بازیهایی در خود دارد، شگفت آورتر از پیچیده ترین تخیلات ما.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زندگی است دیگر . دیوانه ی دیوانه ی دوست داشتنی
جمعه 8 آبان 1394 ساعت 22:50
که اینطور
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما بگو کجاست؟
جمعه 8 آبان 1394 ساعت 18:43
محل آن در کنار سقف است
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سرچ کردم به وبلاگی رسیدم بنام پرستو ... اما شک داشتم شما باشید
جمعه 8 آبان 1394 ساعت 04:40
:.)
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 7 آبان 1394 ساعت 15:31
پس داستان از این قراربوده وما نمی دانستیم یکی شما.

لب گشودن پس از سالها را چه زیبا در نوشتارتان نشانده اید.

یکی از رازهای زندگی همین سکوتیست که در داستان شما چه زیبا جلوه کرده است.

ستایش یا شگفتی دوستتان مهم نیست مهم بیان آنست.

واقعاباید پاره ای از سرگذشت ها بیان شونداز این باب ممنون.

کار خواندن که تمام شد بروم یادداشتهای روزانهام را بنویسم.


حالا حرف اول سطرهای بالا را به هم بچسبان

















انست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پلی سوک ... راستی به چه زبانی و به چه معناست؟
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد