توما این ضربالمثل آلمانی را با خود زمزمه میکرد: یک بار حساب نیست، یک بار چون هیچ است. فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است. *
منهم گمان میکنم یکبار زندگی کردن به هیچ وجه کافی نیست. بین خودمان بماند؛ وقتی خوب فکر میکنم، انگار ما بارها زندگی کردهایم. مثل حس من زمانِ قدم زدن در کوچه های یزد. انگار د ر آن سردابها در کنار خانوادهای خندیده بودم و زیر بادگیری چرخیده بودم. انگار بوی کاهگل و نسیم ملایم را بسیار سال پیش با خود به یادگار برده بودم. انگار در آن کوچه زاده شده ، بزرگ شده و مرده بودم.
* بار هستی - میلان کوندرا
در برنامه مدیتیشن 21 روز فراوانی شرکت کرده ام. تمرین روز اول این است " نام 50 نفر را بنویسید که تاثیر مثبت در زندگی اتان داشته اند". و این سخت ترین کار این روزهای من است.
به گذشته نگاه می کنم و چهره هایی شفاف و واضح به خاطرم می آیند، اما نام ها را فراموش کرده ام. چه کنم که نام ها به چهره ها می چسبد، اما چهره ها باقی می ماند و نام ها گم می شوند؟ انگار زندگی را همچون تصویری پیوسته و بزرگ بیاد دارم. بدون نام ، بدون زمان، بدون نشانی!
حالم دگرگون است و نمی توانم یا بهتر است بگویم نمی خواهم آنچه را شنیده ام را باور کنم. یک مرد برای خرید مایحتاج مهمانهایش می رود و بی هیچ جرمی، جنازه اش بر می گردد.
آنچه حالم را ویران تر می کند این است که جان آدمی در این حد بیارزش شده است. یقین دارم انسان کنونی تفاوت چندانی با اجداد غارنشینش ندارد. او نمی توانست از منطق و کلمه برای ارتباط استفاده کند، پس از قدرتش استفاده میکرد. انسان کنونی که همه ابزارها و دانش های ارتباط را دارد، اما استفاده از قدرت را ساده ترین راه اعمال نظر میداند.
در این حال ناخوش، خانواده قصد کرده بودند فیلمی از زنی ببینند که می خواست انتقام مرگ پدر و فرزندش را بگیرد. ببین قدرت رسانه در چه حد است که زنان و مردانی دیگران را سلاخی می کنندو داستان چنان ساخته و پرداخته شده که بیننده نگران است برای این قصاب انتقام جو خطری پیش نیاید! فقط چند صحنه گذرا از فیلم را دیدم و از آن حجم خشونت و خون، تمام بند بند وجودم درد میکند.
دوستی می گفت " روح ما در زمان تولد انتخاب کرده است که به چه شکلی و در کجا به دنیا بیاید" حالا سوال اینجاست که اگر انتخاب من اینجا و اکنون بوده است، روحم چه هدفی را دنبال می کرده است؟
به قیافه های پوشیده در لباسهای ضدشورش اشان نگاه می کنم. برخی آنقدر جوانند که قلبم تیر می کشد. چه چیز کم است که یک نفر آماده می شود، لباس رزم می پوشد تا تمام نیروی جوانی اش را بر سر عاصیان بکوبد؟
فیلم کوتاهی را بیاد می آورم. ماده خرسی خشمگین است و بر سر توله اش نعره می زند. در یک لحظه، توله خرس بر ترس اش غلبه می کند و مادر را در آغوش می گیرد. نعره ها کمتر و کمتر می شوند. خرس به آرامی خاموش می شود و آثار خشم از چهره اش ناپدید می گردد. یک توله خرس شجاع نیاز داریم. بروم در تمام رسانه های جهان آگهی کنم:
"آغوشی پر از عشق برای این جهان آشفته و خشمگین و زخمی نیاز است."
درست همان زمان که به دستانم فکر می کردم، تو پرکشیدی و برای همیشه از رنج تن آزاد شدی. این سالهای آخر چقدر دلم برای تمام همپا بودن هایت تنگ شده بود. رنج می کشیدم که همیشه تو را آنگونه نشسته در بستر می دیدم. تاب نگاه کردن به چشمان خیست را نداشتم.می دانستم دلتنگ راه رفتن در خیابانی. دلتنگ گپ و گفت توی مسیر با همسایه های قدیمی! دلتنگ گرم شدن زیر آفتاب ظهر. تو که از زمان کودکی من، هر زمان می دیدمت درحال جنب و جوش بودی.
آن روزها که سرپا بودی هر بار به دیدنت می آمدم یک ریز راه می رفتی. بلند می شدم سینی چای و ظرف میوه را می گرفتم. اصرار می کردم عمه جان آمدم خودت را ببینم و بروم. دیروقت می شود و راه دور است. اما تو مثل پروانه ای سبک بال می پریدی. در این 6 سال چه گذشت به تو پرنده سبک بال ؟ تو که پایه بازیگوشی های برادرزاده ها بودی! تو که به وقت برف بازی از من سریعتر به بالای تپه می رفتی و لیز می خوردی و پررنگ ترین خاطره را به جا گذاشتی. چه سخت گذشت به تو!
سه روز پیش از بند تن آزاد شدی. راستش را بگو، چطور پریدی؟ به کجاها پریدی؟ به کجا سرزدی؟ کجا خندیدی؟ آیا به آن تپه ها سر زدی؟ اما هنوز برف نیامده، بگذار وقتی برف آمد برو، شاید منهم آمدم که حضورت را حس کنم. تصورت کنم که خنده کنان بر تیوب سوار شدی و از بالای تپه لیز می خوری. تصورت کنم که چون غزال تیزپای از تپه بالا می روی و به من می گویی " تنبل نباش بیا. خیلی مزه میده"
آرام بخواب عمه جان.
حدوداً 20 ساله بودم. در یک عصر نمی دانم بهاری یا تابستانی! عجله داشتم زودتر به خانه برسم. از جلوی پسری که روی جدول کنار جوی و به سمت پیاده رو نشسته بود گذشتم. شنیدم که گفت " چه دستهای زیبایی!" .
شاید دو ثانیه در درونم متوقف شدم. حرکتم به سمت خانه ادامه داشت اما درونم، ذهنم گیر کرد در آن لحظه. به محض اینکه از تیررس نگاهش دور شدم، به دستهایم نگاه کردم. از خودم پرسیدم چه زیبایی ای در دستهایم دیده؟ تا آن زمان فکر می کردم دستهای زمختی دارم. فکر کردم چون از ۸ سالگی با قلاببافی آشنا شدم و پس از آن همیشه همدم لحظههایم کارهای هنری بوده است، دستهایم طراوت نوجوانی را ندارند. با دقت به پشت دستم نگاه کردم و با دیدن رگهای بیرون زده، فکر کردم چرا از بین تمام خانواده، دستهای من باید شبیه دستهای دایی باشد؟ داشتم آن حس خوب را با این افکار خراب می کردم. سعی کردم با دقت دستهایم را نگاه کنم.
دستهایم با وجود رگهای برجسته، ظریف بود. ناخن هایم را به خوبی مرتب کرده بودم. پوست دستم سفید و صاف بود. هر چند دوست داشتم انگشتانم قلمی و کشیده شبیه دست نوازندگان پیانو باشد، اما زشت نبودند. پس چه چیز سالیان سال از مغزم گذشته بود که فکر می کردم دستانم زیبا نیست؟
سفر کردم به 7 سالگی. آن روزها هوای فردیس کرج بسیار سرد بود. پوست دستم خشک می شد و ترک می خورد. مادر با کمک گلیسیرین آبلیمو، سعی می کرد خشکی پوستم را درمان کند. اما گلیسیرین داخل ترک های پوستم می شد و اشکم را در می آورد.آن روزها معروفترین کرم دست، نیوآ بود. آنهم بر پوست دستان ظریفم بی اثر می نمود. با این وجود چاره ای نداشتم. تمام پاییز و زمستان مجبور بودم از وازلین، یا گلیسیرین یا کرم نیوآ استفاده کنم. تا آنکه همسایه ای کرم شاندیز را به مادرم معرفی کرد. انگار معجزه شد. ترک دستهایم بسته شد. پوستم نرم و پنبه ای شد و از آن پس توانستم بدون استفاده از دستکش پاییز و زمستان را سر کنم.
آن سالها گذشت و من هر وقت به دستانم نگاه می کردم، یاد حرف آن پسر می افتادم و لبخند می زدم. تا چند سال پیش که دوست دوستی پس از دیدنم گفته بود" چقدر دستهاش پیره!" این جمله کوتاه چه تاثیر عمیقی بر من گذاشت. این را وقتی فهمیدم که چند روز پیش سحر درباره راههای جدید جوانسازی پوست صورت میگفت؛ و من فقط به دستانم فکر میکردم.
پدرم از آن دست مردهایی است که در کودکی به یکباره مرد شده است. به او یاد داده اند که باید حامی باشد. به او یاد داده اند مرد که محبت نیاز ندارد، لازم نیست در آغوش بگیرد و آنقدر باید قوی باشد که کسی به او نزدیک نشود. وقتی به زمین خورد باید خودش برخیزد. گریه برای پسر ننگ است. در عوض او می تواند در خانه بر خواهرانش حکمروایی کند و اگر غذایی را دوست نداشت ظرف را پرت کند.
او ذاتاً مرد مهربانی است. هر چند زود از کوره در می رود اما در دلش پسربچه ی کوچکی نهان شده است. پررنگترین خاطره کودکی من این است که من و خواهر برادرم رأس ساعت 16:30 به حیاط می دویدیم. فریاد کشان! همچون سرخپوستان خوشحال... مسابقه می دادیم تا به در پارکینگ برسیم. مسابقه می دادیم چه کسی قفل در را باز کند، جدال می کردیم چه کسی ضامن در را رها کند و چه کسی در را به عقب بکشد. بعد وقتی پدر از ماشین پیاده می شد، هر کدام به یک سوی او آویزان می شدیم. برادرم که کوچکتر بود روی شانه پدر. من در آغوشش و خواهرم دستش را می گرفت. اگر خرید کرده بود، مسابقه بر سر این بود که کدام یک از ما چه خریدی را بردارد و زور و بازویش را به پدر نشان دهد. امان از روزهایی که مأموریت می رفت. ما بازی می کردیم اما دلتنگ. برادرم بعد از سه روزتب می کرد، بعد خواهرم و در آخر من.
آغوش پدر تا قبل از 7 سالگی، مدام بود. حتی گاهی در آغوشش شام می خوردیم.اما سالهاست فقط در مناسبت ها همدیگر را در آغوش می کشیم و روبوسی می کنیم. چند سال پیش شروع کردم به بیشتر بوسیدنش. به بیشتر در آغوش گرفتنش. اوایل مقاومت می کرد. پس می زد. اما حالا اجازه می دهد رویش را ببوسم و انگار یک لبخند محو در کنج چشمان میشی اش می نشیند.
از وقتی یاد گرفتم مو کوتاه کنم، هر از گاهی می خواهد که اصلاحش کنم. مثل چند روز پیش! وقتی شانه و قیچی را روی سرش تکان می دادم، و انگشتانم داخل موهایش می شد به این فکر کردم چه خوب است که از این طریق می توانم نوازشش کنم و سعی کردم موقع صاف کردن شکستگی های مو، آرامتر و نرمتر سرش را نوازش کنم. من به این نوازش نیاز دارم. نوازش این پسرک کوچک که آغوش را پس می زند.
خدا کند سالها فرصت این نوازش را داشته باشم.
لیوانم را آب گرفتم که آثار دمنوش زنجیبل شسته شود و تقریبا بلافاصله به سمت آب سردکن رفتم. حین پر کردن لیوان از آب، متوجه قطرات آبی شدم که از دست چپم به زمین می چکید. هیچکدام از همکاران اطرافم نبودند اما از اینکه زمین خیس و لک می شد، معذب شدم. یاد همکار قدیمی افتادم که نسبت به این اتفاق حساس بود. اگر همکاری با دستی که آب از آن می چکید در شرکت راه می رفت، شاکی می شد. یکبار می گفت:"توی خونه هم همسرم حق نداره با دست خیس راه بره. تمام سرامیک ها لک می شن و کلافه ام می کنند." از زمانی که این حرفها را شنیده ام، نسبت به سرامیک های خانه حساس شده ام. البته که هر بار لکه آبی می بینم تی به دست نمی شوم. اما هربار یاد همکارم می افتم و حق می دهم که این را تحمل نکند. واقعا زیبایی و نظافت خانه را تحت تأثیر قرار می دهد.
دیروز با دوستانی به طبیعت گردی رفته بودیم. جایی برای استراحت نشستیم . یکی گفت قبلترها که تازه طبیعت گردی را شروع کرده بود، 10 بار از مسئول تور پرسیده بود " پس توالت چی میشه؟" و یا اصرار داشت که ظاهرش مرتب باشد و جایی روی زمین ننشیند. اما حالا دیگر راحت تر است. فقط وقتی به خانه می رسد حتی اگر ساعت 1 صبح باشد، باید رخت هایش را در لباسشویی بریزد و کفشش را پاک کند و دوش بگیرد و بعد بخوابد. گفت از اینکه کسی در سینک ظرفشویی، دست بشورد بیزار است. یا مثلا همیشه ترس از این دارد که یک نفر با کفش وارد خانه اش شود. یا اگر مهمان از توالت استفاده کند، حتما بعد از رفتن مهمان توالت را می شوید و خشک می کند. می گفت خیلی بهتر شده است.البته بهتر شدنش را منهم قبول دارد. در این سه سال خیلی تفاوتهای متوالی در عادت هایش بوجود آمده است.
امروز که آب از دستم چکه می کرد، با خودم فکر کردم من به چه چیزهایی حساسم؟ هورت کشیدن مایعات و سوپ؟ با قاشق دهن زده شده از غذای مشترک خوردن؟ خیلی از اینها فقط لذت زندگی را کم می کنند.
تا وقتی پای دردِدل یک دوست، همکار، یا حتی غریبهای ننشستهای؛ هر چه از درد و رنج میدانی شوخی کودکانهایست در حدِ توانِ تو ... فراموش نکن ای منِ من!
وقتی همکار همیشه پرشورم از رنجها و نگرانیهایش میگفت، وقتی آن بغض مغرور را از ته گلویش میشنیدم، خودم را به کل فراموش کردم. بعد که به اتاق خودم رفتم شرمنده بودم از بدحالی این چند روز. آنهم بخاطر چیزی که درد نیست و نیاز است. میدانی؛ افسوس میخورم که ما در پایینترین سطح هرم مازلو گیر افتادهایم.
نمیدانم چقدر با افرادی مواجهید که میخواهند از همه چیز خبر داشته باشند. کوچکترین جزییات را میپرسند و گاهی از اینکه خبرشان نکردهای، شاکی میشوند. بیگمان این یک عادت مخرب است. مخل آرامش خود شخص و آسایش اطرافیانش.
افراد مبتلا به روانشناسی کنترل بیرونی، اکثرا برای ارتباط برقرار کردن با اطرافیان، از پرسش استفاده میکنند.
- داری چکار میکنی؟
-اینو چرا برداشتی؟
-کی بود بهت زنگ زده بود؟
-چرا زود آمدی؟
- چرا دیر آمدی؟
- چرا زود رفتی؟
- چرا بهت برمیخوره؟
- چی میخوای درست کنی؟
- اون چیه دستته؟
- چرا رفتی خرید؟
- چند خریدی؟
- چرا هدیه به این گرونی خریدی؟
پاسخ خیلی از پرسشها، از اول هم معلوم است. اما شخص مبتلا به " روانشناسی کنترل بیرونی" تصمیم دارد کنترل خودش را روی امور حفظ کند. معمولا این افراد متوجه نیستند که با افزایش فشار روی اطرافیان، احتمال از دست دادن آنها بیشتر میشود. و زمانی که دیگران را از دست میدهند، گمان میکنند با افراد قدرنشناسی طرف بودهاند و آه و فغاناشان به آسمان بلند میشود.