ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 | 31 |
روزهایی هست که میبینی! به معنای واقعی دیدن. یعنی هرچه را نگاه میکنی تجزیه و تحلیل سریعی در مغزت اتفاق میافتد و آنچه را میبینی درک میکنی. روزهایی که هوش و حواست خوب سرجایش است و اکثر اوقات در کنارش یک دنیا فکر و صدا در سرت موج میزند.
روزهای دیگری هست که سرشار از شادی عجیبی هستی. همه چیز در اطرافت، لبخند کودکی بازیگوش را میماند که از کنار دستت سرش را میدزدد تا از فاصلهی کم بین تو و دیوار گذشته و به جلو بدود و در این گذر نیم نگاهی پرشور و شیطنتبار بر تو میاندازد و نگاهت را بدنبال خود میکشد و قلبت را پر از شوق میکند. چنین روزهایی، هر نگاه عمق دارد. سکوتی دلپذیر در ذهن جای گیر میشود و خلسهای شادمانه سراپایت را جوان میکند.
روزهای دیگری هست که نمیبینی! یعنی نگاه میکنی اما درک نمیکنی. همه چیز گذرا و موقت بنظر میرسد. از هیچ دیدهای برداشتی نداری. میخوانی بدون آنکه حرفی برای گفتن بیابی. میاندیشی بدون آنکه قلمی به حرکت درآید. به ظاهر در سرت هیچ صدایی نیست اما یک همهمهی نامشخص فضای اندیشهات را گرفته، بدون اینکه حتی توان مجزا کردن افکار را داشته باشی. مرتب از فکری به فکر دیگر، بدون آنکه اثر فکر قبلی باقی مانده باشد. این روزها حتی مزه غذایی که میخوری را نمیفهمی. ناگهان نگاه میکنی به ظرفی که خالی شده و معدهای که پیام پرشدن میدهد. اما دریغ از سیری!
روزهای آخری، باید مجهز به سیستم اعلام خطر شوند. روزهایی که سرشار از حس خلایی خلسهآورند که اگر دوام آورند جز رخوت و افسردگی به جا نخواهند گذاشت. راستی این روزها چگونه میآیند؟
* عنوان برگرفته از "حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بیخار کجاست"
** چند سال پیش این متن را در یک وبلاگ مشترک نوشته بودم
سلام زویا جان
امیدوارم خوب باشی و سلامت و پر نشاط
چقدر خوشحال میشم وقتی می تونم وارد وبلاگت بشم. انگار که اورست رو فتح کرد☺
سلام به روی ماهت عزیزم
فکر کنم باید لینکی که http داشته باشه برات بگذارم که راحت وارد وبلاگ بشی.

ای جانم خوشحالم فاتح قله اورست میشی
تندرست و شادمان باشی
درود بر زویای عزیز
روزهای آدمی اگر بر یک روال، حتی روال شادی مستمر باشه بعد از مدتی دست عادت بر سرش کشیده میشه ، میگن آدمی آه هست و دمی، گاهی شاد و روزی ناشاد، برخی روزها سرخوش و یکی دو روزی شاید ناگواری یک خبر، یک اتفاق حالش را بهم بریزد، روزهای شادی ات پرشمار
درود بر شما دوست مهربانم
اصلا همین فراز و نشیبهاست که لذت زندگی و رشد را بهمون میبخشه.
روزگارم با داشتن دوستانی چون شما سرشار از خرسندیه
این نظر لطف توست زویا جان
و خب راستش نمیدونم چی بگم... دارم به دوستان خودم فکر میکنم و صمیمی بودنمون رو مرور می کنم... چی شدند؟ چی شدم؟! کجا رفتیم؟!...
با حرفت درباره ی دوست و رفیق صمیمی کاملا موافقم.
خیلی خوبه که مکث می کنی و با فاصله به وقایع نگاه می اندازی. این خودش یک هنره
تقریبا همه امون از این مسائل داریم. در این زمانه سخت تر از قبل میشه دوستی های صمیمی را با کیفیت حفظ کرد. از بس متکی به اپلیکیشن های ارتباط جمعی شدیم فراموش کردیم گاهی به هم زنگ بزنیم و احوالی بپرسیم. گاهی دیدن اسم یک دوست روی تلفنی که زنگ میخوره به اندازه تمام تراپی های پر هزینه میتونه اثربخش باشه.

عزیزمی
سلام زویا جان!
خیلی با نوشته های قبلی فرق داشت. فرم و لحن و حتی انتخاب کلمات!... بعد با خودم گفتم همه ی ما در سال های قبل وقتی هنوز وبلاگ نویسی دنیای شلوغ و پر از حرف و گفتگو داشت، خیلی قوی تر می نوشتیم. خودم رو می گم که حالا حتی به زور چند خط می نویسم و اصلا گاهی وقتها نمی دونم حس درونم رو چطور بیان کنم؟ در حالیکه در گذشته این کلمات مثل رودی زلال درونم جاری بود!!
تمام اینها برای همه مون رخ می ده. یه زمان هایی فکر می کردم در لحظه های گنگ و کور، داریم گذشته ها رو مرور می کنیم. انگاری مغز ما داره تحلیل می کنه تا برای آینده آماده باشه. اما حالا می بینم قضیه فرق داره! روال اتفاقات آتی مثل یک چرخ گوشت داره همه چیز رو با هم مخلوط می کنه و بیرون می ده! طوریکه دیگه تشخیص اجزای این خروجی ناممکن شده! سرعتش هم که دیگه نگو... نسل ما، نسل زمان های مکث و توقف و نگاه و فکر بوده. نسل جدید، نسل سرعت و عبوره! ما قواص های عمق بودیم و سخته حالا کنار بیاییم با شرایط... نسل جدید اسکی بازهای سرعت و مجهز به جت اسکی اند!!
متن رو که می خوندم اول شک کردم نوشته ی خودت باشه
خلاصه که عالی بود نوشته ت. خصوصا توصیف اون لحظه های شاد!!
اما همه ی این ها که گفتم یه روی دیگه ای هم داره که دوستی در کامنت بالا بهش اشاره کرده! جای اون دوست صمیمی و قدیمی که بشه باهاش توی این حال و لحظه ها حرف زد خیلی خالیه! خلاء ش رو می شه کاملا حس کرد!
حال دلت خوب باشه عزیزم. مراقب حال دلت باش. می بوسمت.
سلام به روی ماهت عزیزم
تو هنوز هم قلمت جاری و زیباست.همون موقع هم از من بسیار جلوتر بودی
خب من هنوز هم مکث را دوست دارم. در هر اتفاقی یه مهلت کوچولو به خودم میدم تا از هیجان اولیه دور بشم. آنوقت راحت تر میتونم احساسات و تصمیم هایم را مدیریت کنم. البته که این با سرعت زمانه هماهنگ نیست. ولی خب همه که نمی تونیم مثل هم باشیم!
واقعا نمیشه برای یک دوست همدل زمان و مکان تعیین کرد. همیشه باید باشه. در شادی، در اندوه. همه جا باید کنارش باشی ، در شادی و اندوه. باید یکی باشه که تغییر حالت را از طنین صدات متوجه بشه و برعکس
ممنون عزیزم
همچنین روح عزیزان سفر کرده ی شما
سپاس عزیزم
روزهایی هست که نمی بینی...یعنی میبینی اما درک نمیکنی...منو یاد روزهایی انداخت در اواسط بهار سال۹۲...پدرم رفته بود...ومن فقط نگاه میکردم اما درک نمی کردم روزها رو...تلخ و سخته این حال
خوب بود بانو⚘
روح پدر گرامی ات در آرامش
شاید احساس نارضایتی و نداشتن شادیهای عمیق و یا نبود دوست و همدم صمیمی و تنهایی باعث بوجود اومدن این روزهای آخری میشه.
اما بگذریم بسیار زیبا و دل نشین می نویسی زویای عزیز. آدم دوست داره دقایق طولانی دست بذاره زیر چونه و گوش بده به این نوشته های قشنگ که توی زندگی همه ی ما اتفاق افتاده
پایدار باشی و شادمان
شاید اینطور که میگی باشه. برای من این روزها در پی یک دلتنگی یا حادثه ای، رخ می ده. گاهی هم جمله های یک کتاب که مرا به دوردست پرتاب می کنه.

مریم عزیزم چقدر خواندن پاراگراف دوم حالم را خوش کرد. سپاس مهربان
زویا جان خوب هستید؟همه چی روبراهه؟

مواظب خودتون باشید لطفن
بهترینها را برایتان آرزو می کنم
سلام کیهان گرامی


بله خوبم. همه چیز هم رو به راه. فقط پیچ و خم های کارروزانه زیاد شده
تندرست باشید و شادی مهمان دائم دلتان
روزهاتون سرشارازشادی های عجیب.
سپاس شکیبا جان
بهترینها برای تان آرزو می کنم:
سپاس کیهان گرامی



درود بر شما

دقیقن همینگونه است زویای عزیز و درک شرایط مقدار زیادیش به حس و حال و روحیه آن موقعیت داره
مرسی برای همه چی
درود بر شما
بله . حس و حال و روحیه روی همه جوانب زندگی تاثیر می گذاره