به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب ... جهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است

پنج‌شنبه 20 خرداد 1395 ساعت 09:57

همین که دخترک با مادرش سوار اتوبوس شد، خانمی که کنار دستم نشسته بود او را دعوت به نشستن کرد. دخترک با طره های زیبای گیسوی زیتونی میان ما نشست. نگاهش کردم . شلوارک لی کاغذی و تی شرتی گلبهی با یقه ی چین دار پوشیده بود. دست راستش را به زحمت به میله ی جلو گرفته بود  و در دست چپ ، کیک رولتی خوشبویی نگه داشته بود.  خریدها را جابه جا کردم و یک دستم آزاد شد. گفتم " میخوای نگه ات دارم نیفتی؟" با سر گفت آره.

دستم را از پشتش رد کردم و جلوی شکمش نگه داشتم. نمی خواستم تماس دستم فشاری روی شکمش بیاورد. دخترک آرام به مسافرانی که پیاده و سوار می شدند نگاه می کرد و کیک می خورد. نگاهم مناظر بیرون را می دید اما فکرم ... داشتم به خیلی قبل ترها فکر می کردم. اینکه زمانی دوست داشتم دختری داشته باشم و یک جور دیگر مادرش باشم. دخترم آزاد باشد مخالف نظر من داشته باشد و به شیوه ای که خودش دوست دارد زندگی کند نه آنگونه که من فکر میکنم درست است. چه خیال ها و آرزوهایی که محقق نشد!... دخترک انگار صدای فکر مرا می خواند. یک دفعه برگشت و توی صورتم نگاه کرد. 

لبخند زدم و گفتم: راستی چند سالته؟  

- شش سال

- پس سال دیگه میری مدرسه !

- نه میرم پیش دبستانی 

- چه خوب. داری کم کم بزرگ می شی ... و دوباره سکوت. هر دو به خودمان برگشتیم.

اتوبوس ایستاد . سرم را که بالا گرفتم ، کنار دیوار کوتاه پارک ... دیدمش ! با موهای سیاه پرپشت مجعد بلند که با کش نه چندان سفت بسته شده بود، تی شرت سبز تیره گشادی پوشیده بود و داشت کوله پشتی سیاهش را روی شانه اش جابجا می کرد. نگاهم به شلوارش که افتاد جا خوردم. لگ طرح لی زنانه با کفش های راحتی ساده . صورتش را نگاه کردم. چشم های نگرانش هر طرف را جستجو می کرد. هندزفری را توی گوشش گذاشت و کمی سرعت قدمهایش را بیشتر کرد. هنوز چیزی را که دیده بودم هضم نکرده بودم. فکر کردم خطای دید من بود اما چشم های درشت شده ی زن چادر به سر که به میله ی روبرو چسبیده بود، چیز دیگری می گفت.

وقت پیاده شدن، مادر دخترک تشکر کرد و جای من نشست. زنی که میان راه کنار ما نشسته بود با تعجب نگاه کرد و رو به من گفت " فکر کردم دختر خودتونه ..." لبخند زدم ... دستی برای دخترک تکان دادم و پیاده شدم.

نظرات (7)
یکشنبه 23 خرداد 1395 ساعت 17:44
سلام من معنی پاسخ که یک آدمک است متوجه نمی شوم.لطفا توضیح دهید ضمنا هنوز نوشتنم تمام نشده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فقط لبخند زدم. چه میتونم بگم؟
شنبه 22 خرداد 1395 ساعت 14:46
راستی اون یک تیکه موهای مجعد مشکی رو کوله و ... رو نفهمیدم. کی رو دیده بودی؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یه دختر بود. بدون روسری و مانتو
شنبه 22 خرداد 1395 ساعت 14:43
من هم یه زمان هایی شبیه این آرزوی تو رو داشتم زویا! اما باور کن همین چند روزه که از تیله و پیچای نگهداری می کنم تازه می فهمم چقدر نگهداری و مراقبت و بزرگ کردن از یک بچه وحشتناکه! اصلا نمی تونم تصور کنم اتفاقی براش بیوفته یا جایی ندونسته کوتاهی کنم!... دیشب به دوستم می گفتم خدا خرش رو شناخته که بهش شاخ نداده!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امروز یه مطلب توی تلگرام برام آمد چهار ستون بدنم لرزید. با خودم گفتم من اگر دردی دارم یک درده اونم نداشتن بچه . اونی که بچه داره دلش هزارپاره است.
پنج‌شنبه 20 خرداد 1395 ساعت 17:05
از تو به یک اشاره ازمن به صد ستاره از آسمان ایران راهی کنم به سویت تا انتخاب سازی باری به یک اشاره .آستین پدربزرگی بالابزنم ومعرفی کنم یا خیر ؟من برای اینکه شریک مناسبی بیابی کمک خواهم کرد. درکارخیر باید عجله کرد.من مسافرم وفرصت معرفی شایستهای کم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 20 خرداد 1395 ساعت 11:43
چه بسیار دخترانی که به وجود همچین مادرایی ودیدگاهشون نیازمندند وازش محرومند (:
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کمتر پیش آمده جهان بر وفق مراد ما باشه :)
پنج‌شنبه 20 خرداد 1395 ساعت 10:07
سلام .
حست تو این نوشته خیلی زیبا و دوست داشتنیه
محقق شدن و نشدن خیلی از آرزوها بدست خودمون نیست و گاهی هم بیشتر مواقع حکمتی پشتشه.
اما من امیدوارم به همه خواسته هات برسی .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

سپاسگزارم ابد گرامی
پنج‌شنبه 20 خرداد 1395 ساعت 10:03
عالی بود.خوشحال می شم به منم سری بزنی.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد