رنج ...

یکشنبه 4 بهمن 1394 ساعت 15:02

چشمان درشت و سیاه رنگ پسرک وقتی نیمی از صورتش را پشت شانه ی مادر مخفی کرده بود، می دیدم. چشمهایش پر از اشک بود و ریز ریز حرفهایی می زد که برایم نامفهوم بود. فکر کردم شاید گرسنه باشد. بیسکوییتی که دستم بود به سمتش گرفتم اما رویش را برگرداند. دست بر شانه ی مادرش گذاشتم و گفتم " پسر کوچولوی شما خجالت کشید برداره. لطفا براش بردارید."

مادرش گفت: ممنونم. اما بخاطر آزمایش باید ناشتا باشه ...! 

دلم ریخت. چه کار دردآوری انجام داده بودم. هر چند نمی دانستم! اما از  دو دو زدن چشمان پسرک فهمیده بودم گرسنه شده است. با شرمندگی بیسکوییت را داخل کیفم گذاشتم. چند دقیقه بعد پسرک همانطور که با چشمان درشت به اطراف نگاه می کرد، مهار اشکش را از دست داد... . 


آخ از این بیماریها که کودکی از درد و گرسنگی اشک بریزد.




نظرات (3)
دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 07:54
من در مسیرم به خانه، هر روز، باید از جلوی یک بیمارستان کودکان عبور کنم. بعد از این همه سال هنوز به دیدن صحنه هایش «عادت» نکرده ام و از این بابت خوشحالم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم عادت نکردید.

من هنوز بعد از گذشت یک هفته آن نگاه از جلوی چشمم رد نمیشه
یکشنبه 4 بهمن 1394 ساعت 19:24
هر چیز خوب کمیاب است
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 4 بهمن 1394 ساعت 15:26
اول شدم؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله
البته تعداد بازدید کنندگان از اینجا به انگشتان دست هم نمیرسه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد