بوهای آشنای دوست داشتنی!

دوشنبه 7 دی 1394 ساعت 16:37

آخرین شب پاییز بود. دیرتر از همیشه از شرکت بیرون زدم و خیلی سریع به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتم. یکباره بوی چوبی که می سوخت قدم هایم را کند کرد. چشم چرخاندم و پای تیرچراغ پیت حلبی سوراخ شده ای پر از چوب های آتش گرفته دیدم. قدم هایم را آهسته تر کردم تا هر چه بیشتر مشامم پر شود از بوی چوب نیم سوخته ...

اتوبوس نبود! اما این موضوعی نبود که ذهنم را مشغول کند. هندزفری توی گوش ... شده بودم کودک 8 ساله ای که روی لبه جدول راه می رود. گاهی گامی روی جدول و گاهی روی زمین. مارپیچ قدم بر میدارد. مراقب است گام هایش درزهای سنگ پوش ایستگاه را قطع نکند. تاب می خورد با موسیقی و دور میزند. دوباره ... چند باره ... دخترکی پوشیده در پالتویی سپید با گیسوانی بلند که از دو سوی کلاه سپیدش روی شانه های ظریفش ریخته بود توجهم را جلب کرد. انگار جسارت تکرار حرکات سرخوشانه ی مرا یافته بود. چند بار پشت سرم از لبه جدول گذشت و مراقب گام هایش بود که روی درزهای سنگ پوش ایستگاه نرود... .

نظرات (10)
دوشنبه 12 بهمن 1394 ساعت 23:48
اختلال وسواس فکری - اجباری یه چیزیه که بیخودی مدام ذهنو درگیر می‌کنه. مثلاً این که پا روی درز خیابون بره یا نره بی‌اهمیته اما وقتی برای فرد اهمیت پیدا می‌کنه یعنی یه مساله‌ای وجود داره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره همینطوره. مثل خرافه ی اینکه اگر فلان لباسو بپوشم یا فلان وسیله همراهم باشه کارها بهتر پیش میره. آدم گاهی مجبوره به چیزهای کوچکی آویزون بشه تا نمیره ...
یکشنبه 4 بهمن 1394 ساعت 14:40
مواظب باشید مبادا حجم درختان مانع از دیدن جنگل شود .مبادا یرختی که میلیونها چوب کبریت میدهد بایک چوب کبریت سوخته و ویران شود.زود بیایید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مراقبیم. هر دوی ما عاشق طبیعتیم . بهش صدمه نمیزنیم
یکشنبه 4 بهمن 1394 ساعت 10:24
عزیزم... هوس جنگل کردم و...
دارم کودکی رو از یاد می برم...[لبخند][گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بیا یه روز زود بریم جنگل
دوشنبه 28 دی 1394 ساعت 16:35
پسکی دوباره مینویسید؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی زود
پنج‌شنبه 24 دی 1394 ساعت 19:05
داستان روزی که من کیش و مات شدم:
http://www.pocket-encyclopedia.com/?p=1538
ready up و منتظر حضور سبزتان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهم خواند . سپاس
جمعه 18 دی 1394 ساعت 21:06
مدرسه ما کنار گورستان بود. هر شنبه از گورستان بوی چوب سوخته می آمد. شاید همین بود که شنبه ها را قابل مدرسه رفتن می کرد.

دخترک جسور سرخوش
راه رفتنت میان بوهای آشنای دوست داشتنی، بوی اختلال وسواس فکری - اجباری را به مشامم رساند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه جای عجیبی برای مدرسه ! خوبه شنبه ها حداقل هوای مدرسه دلپذیر بوده .

بوی اختلال وسواس فکری- اجباری؟
دوشنبه 14 دی 1394 ساعت 20:59
مثل بوی عطر فردی آشنا که آدم را بی اختیار میخکوب میکنه، سرتو می چرخونی ولی به جز یاد چیزی دور و برت نیست...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یادها گره خورده اند با عطرها
چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 18:22
همه ی احساسهای من و تو:
http://www.pocket-encyclopedia.com/?p=1530
ready up و منتظر حضور سبزتان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 7 دی 1394 ساعت 23:23
کاش نویسنده داستانهای پلیسی شده بودید نوشتارتان هم کشش دارد هم حامل نقابی که در طول نوشتار دوام می آورد هم گام به گام خواننده را در خیال به تکرار حرکات راه می برد .حیف داستان کوتاه بود .حقیقتا بوی سوختن چوب هنگام خواندن متن حس می شد. موفق باشید همیشه چشم است که داستان را به پیش می برد اینبار مشام .مشامتان عطرآگین باد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس
دوشنبه 7 دی 1394 ساعت 17:26
و آخرین شب پاییز چقدر برای من زجر آور بود.

خوشحالم که به شما خوش گذشته. زندگی همین بچه شدنهاست. من که کلاً پایه ام برای این کارها.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه بد !
کودک درونتان همواره شادمان
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد