بی عنوان ... پر هیاهو

سه‌شنبه 5 آبان 1394 ساعت 13:00

هنوز ذهنم درگیر چشمان سیاه آیدا در "سمفونی مردگان" است. تا سوار می شوم و در را می بندم، ماشین حرکت می کند. اما مرد میانسال هیچ عجله ای برای پیمودن مسیر ندارد. جلوی مردی نیش ترمز می زند و همینکه مرد رویش را به سوی دیگر می اندازد راه می افتد. زنی دست بلند می کند و سوار می شود. 

مرد با لهجه ای که نمی شناسم! می گوید" من بوق هم نزدم . اما اگر یک شخصی نگه داره سوار می شن. نمیدونم چی شده مردم اینقدر دنبال فساد افتاده اند. خب تاکسی 45 سال داره کار میکنه چرا سوار نمیشن؟ حتما باید سوار شخصی بشن؟  همش دنبال فسادن ..."

زن پایین میدان هفت تیر سوار شده و جلوی فروشگاه یاس پیاده می شود. انگار هنوز هم مرد در حال حرف زدن است،  اما من از قضاوت چند لحظه پیشتر او یخ بسته ام....


چند بار آیدین ها و آیداها را به نابودی کشانده ایم؟

نظرات (2)
چهارشنبه 6 آبان 1394 ساعت 12:14
این کتاب را تا حالا نخوانده ام.
آن واژه ی «چشمان سیاه» من را به یاد یک ترانه ی فولک روسی انداخت. البته محتوای آن ترانه بسیار رمانتیک است. درست بر خلاف این نوشته.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اوایل کتاب کشش نداشت برام. اما حالا لحظه لحظه جذابتر می شه.
این چشمان سیاه اشک به چشمانم آورد
سه‌شنبه 5 آبان 1394 ساعت 22:40
شهریور 10 تا مهر 4تا آبان تاحالا یکی آذر 0 تا نبود پس بریم.
متاسف باشم نباشم واقعیته.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه شمارش دقیقی!
کاری که با دل سر و کار داشته باشه همینه دیگه گاهی کمیت بیشتر گاهی کمتر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد